جشنوارهی بزرگ وبلاگ نویسی تبیان زنجان، با موضوع فرهنگی – دینی برگزار و اعلام نتیجه شد. [+] خوب من روحم هم خبر نداشت تا اینکه متوجه شدم قلم رنجه در میان برگزیدگان قرار گرفته است. استاد امیر عباس وبلاگ مرا در مسابقه ثبت کرده بود. در ایامی که جز برای کارهای ضروری به نت نمیآمدم، بدون اینکه خود خبر داشته باشم در جشنواره شرکت کرده بودم. این موفقیت را نیز مدیون استاد و برادر عزیزم هستم. ورودم به دنیای نویسندگی، ورودم به آموزش و پرورش، ورودم به عرصهی داستان نویسی و کارشناسی ادبیات داستانی، ورودم به دنیای مطبوعات و خیلی موارد دیگر را مدیون برادر هستم. برادری که همزمان هم داستان مینویسد، هم مهندس برق است، هم فعالیت سیاسی دارد، هم تدریس میکند، هم با جوانان جلسه دارد، هم فعالیت ورزشی دارد، هم در عرصهی ادبیات پایداری فعال است، هم به امور اجرایی میپردازد، هم وبلاگ نویس است و دهها وبلاگ دارد ... و در تمام زمینهها هم سرآمد است. تازه بعضیها از روی حسادت میگویند چرا به او استاد میگویی؟! در دنیای وبلاگ که به راحتی افراد لقب استاد میگیرند، اطلاق این کلمه به برادرم از روی محبت خواهر و برادری نیست و خوب است بدانید همواره از پذیرفتن این لقب پرهیز داشته و بارها مجبور شدهام مطالب وبلاگم را به درخواست ایشان تعدیل کنم و یا بارها به همین دلیل از تایید کامنتهایم خودداری کرده و فقط بعد از هجمهی ناجوانمردانهی یک وبلاگ نویس مغرور و سبکسر، حساسیت در این مورد و البته خیلی موارد دیگر را کنار گذاشت و نسبت به عموم وبلاگنویسان بیتفاوت شد و از رد و بدل کردن کامنت پرهیز نمود. این رویه بر من هم تاثیر گذاشت تا اینکه به کلی وبلاگ نویسی را کنار گذاشتم و حالا باز هم استاد این گونه مرا سورپریز کرد و باعث شد به نت برگردم. بنا بود یادداشت استاد را بخوانید. بگویم که در رایانهی شخصی ایشان بخشی با نام «مایهها» وجود دارد که در نوبت تکمیل و انتشار قرار دارند. تنها کسی که اجازه دارد سری به رایانهی ایشان بزند من هستم و امروز این یادداشت را دیدم. ایشان به من گفتند:«فرصتی برای انتشارش پیش نیامده.» و من حدس میزنم نمیخواسته بر رای هیئت داوران تاثیر داشته باشد. از ایشان اجازه گرفتم یادداشت را در قلم رنجه منتشر کنم. مطالعه بفرمایید:
جشنوارهای با پرچم دین: هیچگاه از حضور در همایشهای وبلاگی احساس خوبی نداشتهام و به جز یک بار به حضور در همایشها تن درندادهام. همچنین همواره از شرکت در مسابقات وبلاگی پرهیز کردهام. جشنوارههای وبلاگی را کماهمیت میدانم و ترجیح میدهم بر اساس اهداف و آرمانهایم بنویسم تا بر اساس ضوابط جشنوارهها و جایزهای ناچیز (در برابر هدفگذاری یک وبلاگ نویس مکتبی، جایزه هر چه باشد ناچیز است)! دلیل دیگر برای تحریم جشنوارهها، سلیقهای بودن داوریهاست و درست به همین دلیل حضور در هیئت داوران یکی دو جشنواره وبلاگ نویسی را پس از رایزنیهای اولیه رد کردهام.
اما وقتی فراخوان جشنواره تبیان زنجان را دیدم دلم با آن همراه شد. دیدم برای نخستین بار پرچم دین با شجاعت بلند شده و کسانی جار میزنند: ایها الناس به وبلاگ نویسان دینی بها میدهیم. به اینجانب حق بدهید ذوق زده شوم. در روزگاری که دوستان ما (دوست در معنای عام) از چسبیدن صفت دین به فعالیتهای خود وحشت دارند، سازمان تبلیغات استان زنجان، به صراحت و شجاعت و با افتخار از مسابقهای فرهنگی – دینی سخن میگوید. با اینکه این روزها روی یک وبلاگ تمرکز ندارم و توانم در وبلاگهای زیادی پراکنده است، اما با اشتیاق چند تا از وبلاگها را ثبتنام کردم. اگرچه بدم نمیآید که رتبهای کسب کنم و یا به دلیل داشتن وبلاگهای متعدد، دست کم به عنوان یک وبلاگ نویس پرکار معرفی شوم، اما چه بسا نامی از امیر عباس در میان برگزیدگان نهایی نباشد، مهم نیست! مهم این است که با این اقدام خود به فراخوان عزیزانی که پرچم دین را با افتخار در دست گرفتهاند، لبیک گفتهام.
چند نکتهی جالب: ۱- از این به بعد استاد باید بگوید فقط یک بار در یک همایش و فقط یک بار در یک جشنوارهی وبلاگ نویسی شرکت کردهام. ۲- مسابقهی وبلاگ نویسی تبیان زنجان، پانزده برگزیدهی اصلی و بیست تقدیری دارد. نفر اول برگزیدگان اصلی از وبلاگ نویسان زنجان است و سه وبلاگ نویس دیگر زنجانی در رتبه های سوم، نهم و دوازدهم قرار دارند و هیچ کدام در میان تقدیریها نیستند. ۳- استان قم با هفت برگزیده در صدر قرار داشت، اگر چه فقط دو نفر در میان برگزیدگان اصلی بودند (چهارم و دهم). ۴- وبلاگ قلم رنجه در حالی در میان برگزیدگان تقدیری قرار گرفت که از تاریخ ۲ / ۱۲ / ۱۳۸۶ به روز نشده بود. ۵- از میان وبلاگ های استاد، جامی از فرهنگ [+] برگزیده شد. این وبلاگ نیز از تاریخ ۱۳ / ۵ / ۱۳۸۶ به روز نشده بود. درست است که نادیده گرفتن اسم امیر عباس اشتباهی غیر قابل بخشش می بود، اما برگزیده شدن یک وبلاگ خاموش (به قول خود استاد) و «اول شدن از آخر» (باز هم به قول خودشان) در نوع خود قابل توجه بود.
به صورت ساده ميتوان گفت که دو يا چند طرف که منافع و اهداف مشترکي دارند به صورت قراردادي بر اشتراکات تمرکز ميکنند تا با استفاده از ظرفيتهاي هم، زودتر و مطمئنتر به اهداف مشترک دست پيدا کنند.
پس نخستين گام ِ رسيدن به وحدت، همگرايي است. يعني هر کدام از طرفين تلاش ميکنند از سلايق غير ضروري که مورد تأييد طرف مقابل نيست، صرف نظر کنند.
بدون به رسميت شناختن همگرايي، هيچ وحدتي محقق نخواهد شد! با اين حساب يک فرد يا يک نهاد اجتماعي به عنوان يکي از طرفين وحدت و يا به عنوان محور وحدت، نميتواند سلايق ديگر طرفها را ناديده بگيرد و همچنين نميتواند برايشان احترام قائل نباشد.
ميتوان نتيجه گرفت که اگر يکي از طرفين، بيحرمتي ديد و مطمئن شد که سلايقش به حساب نميآيد و مورد تمسخر قرار ميگيرد، طبيعي است که از جريان خارج شود و دلايل خروجش را شرح دهد. در اين صورت نميتوان به او وحدت شکن گفت، بلکه به طرفي که گمان کرده جايگاهش آن قدر رفيع است که وقتي جلو بيفتد، همه موظف اند دنباله روي کنند، گفت: تمسخر و ناديده گرفتن ديگران با راه و رسم وحدت طلبي، اختلاف 180 درجهاي دارد و کسي حق ندارد طرفي را که بر مبناي اصول اوليهي اين مطلوب، حضور خود را همراه با ضرر ميبيند، وحدت شکن بخواند و مدعي وحدت طلبي، بايد به رفتارهاي غرورآميز خود بازگردد و ياد بگيرد که وحدت چيست و حقوق طرفين کدام است.
ميتوان اضافه کرد که بچهها به دليل کوچک بودن ميدان ديد و عدم رشد عقلي، همه چيز را بر مبناي اميال آني خود ميخواهند و از اين رو فرد يا نهادي که بدون منطق اجتماعي، خود را يکه تاز و جلودار بداند، رفتارش بچه گانه تعبير خواهد شد.
کلمات کليدي: ممکن است شما با مطالعهي اين بحث به ياد حاشيههاي اخير وبلاگ نويسي، وبلاگ نويسان ارزشي، مدعيان وحدت و بچه بازيهاي اين عرصه بيفتيد!
پي نوشت: مثالي كه در ميانهي يادداشت بود، به اين دليل كه بحث را از مسير اصلي منحرف ميكرد حذف شد.
الا اي برف!
چه ميباري بر اين دنياي ناپاکي؟
بر اين دنيا که هر جايش
رد پا از خبيثي است
مبار اي برف!
تو روح آسمان همراه خود داري
تو پيوندي ميان عشق و پروازي
تو را حيف است باريدن به ايوان سياهيها
تو که فصل سپيدي را سرآغازي
مبار اي برف!
...
اين شعر از من نيست. شاعر - که اکنون يک نوجوان 38 ساله است - آن را در کودکي سروده است.
ضمن اينکه اين شعر ادامه دارد و چند سطر بعد شاعر مي گويد: «غلط کردم. ببار اي برف...» الي آخر.
اين هم چند عکس از محمد امين [لينک] که ساعت هفت و نيم امروز صبح در قم گرفته شده. دوربين موبايل و دستهاي يخکرده و ... اما گفتم شايد خالي از لطف نباشد.
صلوات براي سلامتي همه ي کودکان ايران عزيز فراموش نشود!





اشاره: اين يادداشت به قلم امير عباس است
و از وبلاگ namahramane.persianblog.ir نقل شده است.
طبق يک عادت شبي 10 دقيقه فيلم ميبينم و گاهي 10 روز طول ميکشد تا يک فيلم را تمام کنم. اما ديشب زياده روي کردم. 170 دقيقهي ناقابل خرج تماشاي شبانهي يک فيلم سينمايي گرديد. اصل فيلم حدود 145 دقيقه است، اما دقايقي هم صرف مکث روي جملات و فهم ترجمه گرديد و يکي دو مورد هم با اجازه شما و بزرگترها از ريپلاي استفاده کردم. فيلم پيانيست از رومن پولانسکي و با بازي درخشان آدرين برودي را ديدم. يک فيلم با موضوع جنگ دوم جهاني و ضد نازي با اغراق در جنايات ارتش نازي و دروغ پردازي در باب يهودي کشي و نسل کشي و تأييد غير مستقيم دروغ بزرگ تاريخ (هالوکاست) و به طور خلاصه بفرماييد: تبليغ صهيونيزم! اوايل به شدت عصباني شدم و چند بار رفتم تا فيلم را در کشوي مخصوص خودسانسوريها جاي دهم. اما رفته رفته مسحور هنر کارگردان شدم. فيلم که جلو ميرفت احساس نفرت از صهيونيزم و دروغهاي تاريخياش در وجودم قوت ميگرفت و مطمئن بودم هر چه هم فيلم ساختار مستحکم و پرداخت زيبا داشته باشد، کمترين ترديد و تزلزلي در ماهيت پليد صهيونيزم در اعتقادم راه نخواهد يافت و البته راه نيافت. اما روايت ماجراهاي فيلم به قدري زيبا بود و اين ستارهي نامرد (آدرين برودي) آن چنان هنرنمايي ميکرد و در کل، فيلم آن همه قوت داشت که نميشد آن را نديد و هنر کارگردان و بازي بازيگران و تدوين زيباي فيلم را ناديده گرفت. (من تا حالا کجا بودم که اين فيلم را نديده بودم؟) تا اينجا يک حس نفرت از صهيونيزم داريم و يک حس احترام به عوامل فيلم به اضافهي يک احساس لذت از تماشاي فيلمي جذاب.
در اواخر فيلم که شخص عمدهي داستان (يک يهودي لهستاني به نام اشپيلمن) که آلمانها خانوادهاش را کشتهاند، خسته و رنجور از چشم نازيها مخفي شده، مورد ترحم يک افسر آلماني قرار ميگيرد و وقتي نازيها به هنگام پيشآمدن روسها، قصد عقب نشيني دارند، اشپيلمن به کاپيتان ويلم هوسن فيلد (افسر آلماني) ميگويد:«نميدانم چطوري از شما تشکر کنم» و افسر نازي پاسخ ميدهد:«از خدا تشکر کن نه از من، او ما را زنده نگه ميدارد». به همهي آن حسها اين صحنهي احساسي و البته فوق العاده دراماتيک را اضافه کنيد و معجون خداباوري را هم به آن بيفزاييد و يادتان باشد که ساعت 4 بامداد است و در اطرافتان کسي نيست، آن وقت با خيال راحت گريه کنيد.(1)
و بعد که يادتان آمد اسم خود را گذاشتهايد نويسنده و چگونه تن به همه کاري ميدهيد و اولويت آخرتان نوشتن است و انگار نه انگار که «الاهم فالاهم!» ممکن است به خاطر اين کمکاري از خودتان بدتان بيايد. و بعد، از قضا ممکن است چهار – پنج تا سوژهي ناب در مخ مبارکتان جرقه بزند و يادداشت کنيد که از دستتان فرار نکند و در دل به صهيونيزم فلان و فلان (حرفهاي بدبد) بگوييد کور خواندهاي! فيلم را ديدم و دارم برايت!
حتي ممکن است از عوارض اين فيلم و خستگي مفرطش اين باشد که وقتي ساعتي به اذان صبح مانده، ابليس قلقلکتان کند که برو بخواب و ان شاء الله براي نماز بيدار ميشوي و تو که خيلي محکم تکان خوردهاي و عزمت براي کارهاي خداپسندانه جزم شده، به شيطان بگويي «خودتي!» و بعد به جاي مستحبات و معنويات (محض ريا) بنشيني و اين يادداشت را بنويسي و با خود عهد کني که بعد از نماز صبح وبلاگ را به روز کني! حالا اينکه با اين دو ساعت خواب چگونه ميخواهي از پس فعاليتهاي فردا و به خصوص حاضر شدن سر کلاس برآيي، الله اعلم! به قول حاج دايي مرحوم ما: «آدم ِ دوپا چه کارهايي که نميکند!»
(براي شادي روح حاج دايي ما هم لطفاً يک فاتحه قرائت بفرماييد؛ مخلصيم!)
پاورقي:
1. در وبلاگ نامحرمانه يک آدم بيهويت به اين فراز ايراد گرفته و نويسنده را رياکار دانسته بود. از امير عباس که پرسيدم گفت:«وقتي اشپيلمن پرسيد چطور از شما تشکر کنم گريهام گرفت و بيشتر به خاطر اوج هنر اين بازيکن و زيبايي در به تصوير کشيدن يک حس فطري بود و بعد که افسر آلماني نام خدا را به زبان آورد قشنگتر هم شد.» و وقتي از دليل عدم پاسخ گويي به شخص بددل پرسيدم گفت:«ابتدا جواب دادم ولي بعد پاک کردم. نخواستم حس حسادتش شعلهورتر و بيمارياش مهلکتر شود.»
هر روز از خانه بيرون ميآيم، محمد امين را به مهد کودک ميسپارم، به مدرسه ميروم. در مدرسه انجام وظيفه ميکنم و در کنار شاگردانم لحظاتي بسيار دوست داشتني دارم. پنج ساعت بعد عزيزم را تحويل ميگيرم و به کانون گرم خانواده باز ميگردم. يک زندگي خوب و راحت و دوست داشتني! مطالعه ميکنم، تلويزيون نگاه ميکنم، با رايانه مشغول ميشوم، مينويسم، اخبار را تحليل ميکنم، به مهماني و خريد ميروم، از هر چه و هر جا دلم بخواهد عکس ميگيرم، دقايقي طولاني از روز را تلفني با اقوام و دوستان صحبت ميکنم، در مکانها و اجتماعات مذهبي، سياسي، فرهنگي، هنري و ادبي حاضر ميشوم، سفر ميکنم و از زندگي لذت ميبرم.
گاهي مينشينم و فکر ميکنم کساني که در مناطق محروم هستند و بسياري از امکانات در دسترسشان نيست چه حالي دارند؟ من و امثال من همه گونه رفاه در زندگي داريم و باز هم گاهي نق ميزنيم و از حقوق و مزايا و سهميهي بنزين و گراني و ... ميناليم، اما خيلي از هموطناني که در مناطق و روستاهاي محروم زندگي ميکنند، حتي اسم بسياري از امکانات زندگي امروزي را نشنيدهاند. آيا ما حق ايشان را غصب نکردهايم؟
مينشينم و گريه ميکنم.
چارخونه خيلي خوبه چون يادمون مياره که چقدر بي فکريم و چقدر بلد نيستيم عقلمون رو به کار بندازيم. تا حالا فکر کرديد يعني نشستيد حساب کنيد که چند قسمت از اين سريال با سوژه اخراج آقا منصور ساخته شده؟ چند قسمت (به قول يه نفر) با لوس بازي هاي ازدواج و تقريبا در تمام قسمت ها مهمترين عنصر پيش برنده ماجراي فيلم دروغه؟ و شخصيت هاي جذاب سريال يا حيله گرند و يا دروغگو. تا حالا دقت کرديد که در چند قسمت به صورت کليشه اي و شايد به سفارش بعضي ها دولت محترم رو مسخره کردند؟ رفتارهاي اداري رو دقت کرديد که چقدر يکنواخت و تکراريه؟ يعني يکي دو عنصر رو در 120 قسمت تکرار ميکنند و به خوردمون ميدن؟
کار اين بنده هاي خدا شبيه اينه که چند نفر هر شب بشينن دور هم و هي جوک تکراري تعريف کنند و من و شما و همه بشينيم پاش ببينيم و بخنديم و تازه کلي هم براي هم تعريف کنيم و تيکه کلامهاشونو تقليد کنيم. تا حالا به فکرتون رسيده که هزينه اين سريال که از جيب من و شما و اون پيرزنه که در دورترين روستاهاي صعب العبور امکانات و حتي تغذيه کافي نداره خرج ميشه، چقدره؟
واقعا جاي تشکر نداره؟ اين دوستان بازيگر و تهيه کننده و کارگردان و عوامل به خاطر پول که نيست، فقط به خاطر دل و من و شما و براي اينکه يادمون بيندازن که اين مخ مبارک چقدر آکبند مونده، هي برامون افه هاي يخ و تکراري رو آنتن ميفرستند و ما هم هي کيف ميکنيم و تکرار ميکنيم و تقليد. از نقطه نظر روانشناسي اين خودش معضل بزرگيه، ببينيد اين دست منه!
ته نوشت: اين متن اصلا غلط ادبي نداره و اگه فکر ميکنيد غلط داره شما با هنر مخالفيد و نميتونيد پيشرفت ديگران رو ببينيد.
تهتر نوشت(بر وزن يخ در بهشت): به نظر شما ديگه به تهاجم فرهنگي نيازي هست؟ صدا و سيماي ما که بايد دست مردم رو بگيره و خندون يا گريون (کي با خنده مخالفه ؟) سطح معرفتي و علميشون رو ارتقا بده، چطور وقت و انرژي و سرمايه و فرصتها رو دود ميکنه؟ من اگر به جاي گرگ بوش بودم يکم از اون دلارهاي تقلبي رو ميفرستادم براي تهيه کننده همين سريال و مطمئن ميشدم که پولهاي شبيخون رو دور نريختم!
يکي از درسهايي که از استاد گرفتهام نشانه شناسي است. گاهي تعجب ميکنم که او از يک حرکت يا يک سخن يا نوع لباس يا ترکيب وبلاگ افراد، به نکات مهمي پي ميبرد که بعدها درستياش ثابت ميشود.
دارم تمرين ميکنم که نشانهها را بشناسم، دست کم حالا مطمئنم نشانههايي وجود دارد و بايد به معني آنها پي برد. خودِ اين اطمينان، لذت بخش و اميد آفرين است.
اشاره: امير عباس را خيليها با روايت فجر ميشناسند، در حالي که وبلاگهاي زيادي دارد. همين که گفته شود از 13 سالگي در جبهه بوده و در عمليات شرکت کرده، شنونده ميخواهد بيشتر بداند. وقتي گفته شود زندگي پر نشيب و فرازي داشته و نويسنده و کارشناس ادبيات پايداري است، اين اشتياق بيشتر خواهد شد. از مصاحبه فراري است و در همايشهاي وبلاگ نويسان شرکت نميکند. خودش ميگويد فقط يک بار به يک همايش رفتم که پشيمان شدم. در هيچ مسابقهي وبلاگ نويسي ثبت نام نميکند و سلوک مخصوص به خود دارد. از خيلي وقت پيش ميخواستم مصاحبهاي با او داشته باشم، اما پيشقدم شدن اين وبلاگ را درست نميدانست. تا اينکه وبلاگ گروهي خط مقدم اقدام کرد. وقتي درج مصاحبه در خط مقدم به طول انجاميد، فايل را گرفتم تا در اينجا بياورم. اگرچه خط مقدم اکنون مصاحبه را درج کرده است، اما نقل آن در اينجا خالي از فايده نيست. با اين توضيح که سؤالها اندکي ويرايش شده است. دوست داشتم پرسشهاي ديگري هم طرح ميشد، مثلاً در بارهي ادبيات پايداري، تخصصيتر صحبت ميشد و يا از آثار ايشان بيشتر ميدانستيم و به آسيبهاي ادبيات پايداري نيز گريزي ميزديم؛ اما اکنون همهي آن چيزي که در اختيار داريم، همين است که ملاحظه ميفرماييد.
برای مشاهده متن مصاحبه ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
منزل پدري مان يک خانه ويلايي بسيار بسيار بزرگ بود. سال 1363 پنج سالم که بود، سه چهار تا از دخترهاي همسايه مي ريختند تو حياط خانه و بازي مي کرديم. حياط خانه خيلي بزرگ بود. من يک موتور اسباب بازي خيلي قشنگ و گران قيمت داشتم و پا مي زدم و دنبالشان مي کردم. دخترها جيغ مي زدند و مي خنديدند و فرار مي کردند. بعد مادر برايمان کاهو مي آورد و با سكنجبين مي خورديم. کلي هم اسباب بازي هاي گران و قشنگ قشنگ داشتم. هميشه يک عروسک خيلي خوشگل همراهم بود و از من جدا نمي شد. آخر من مامانش بودم. هفته اي يکي دو بار هم يک عالمه ماشين سواري مي کرديم، بعد پياده مي شديم يک عالمه هم راه مي رفتيم تا مي رسيديم به يک مکان زيارتي خيلي بزرگ. 15-10 تا حياط خيلي خيلي بزرگ داشت. اين طرف حياط که مي ايستادي آن طرفش پيدا نبود. اول با مادر مي رفتيم زيارت مي کرديم بعد مي آمديم مادر يک گوشه مي نشست و ما با بچه ها بازي مي کرديم. يک ايوان آينه کاري شده خيلي زيبا و بزرگ بود. کف آن مرمرهاي خيلي سفيد و خوشگل و تميز بود. مي دويديم و سُر مي خورديم. مي دويديم و سُر مي خورديم. بعد مي رفتيم توي يکي از حياط ها که از همه بزرگتر بود. مي رفتيم توي حوض و به هم آب مي پاشيديم تا خادم بيايد يک داد بکشد و فرار کنيم پيش مادر. آن وقت بود که مادر کيفش را باز مي کرد و خوراکي هاي جورواجور و خوشمزه بود که مي آمد بيرون و مي خورديم و کيف مي کرديم. بعد راه مي افتاديم از وسط 15-10 حياط مي گذشتيم و بيرون مي رفتيم. بعد يک عالمه پياده روي و يک عالمه ماشين سواري تا برسم خانه.
امير عباس هم يک موتور خيلي خوشگل گران قيمت داشت. بعضي وقت ها مي گفت:«مي آيي برويم موتور سواري» و جواب من هم که معلوم بود. من را سوار مي کرد مي رفتيم خيابان ها را مي گشتيم و هر چه مي خواستيم برايم مي خريد.
رفته رفته بزرگ شديم. به خودم که آمدم ديدم حياط خانه پدر 30 متر بيشتر نبوده. موتور اسباب بازي من هم که تا سال ها بعد نعشش بود، يک موتور پلاستيکي ارزان قيمت بود. بقيه اسباب بازي هايم همه معمولي بودند. آن عروسکي که 4-3 سال با من بود يک پا نداشت. آن مکان زيارتي خيلي بزرگ هم حرم حضرت معصومه (س) بود که با يک کورس تاکسي خودمان را مي رسانديم به ميدان مطهري و از آنجا 5 دقيقه پياده روي تا حرم. حرم هم 3 صحن بيشتر نداشت. موتور اميرعباس هم يک موتور گازي کارکرده بود. کاش بزرگ نشده بوديم؛ خيلي ثروتمند بوديم.
چند روزي بود که نبض زلزله در قم مي زد. آمار لرزش ها به بيش از يکصد مورد رسيد. 60 بار لرزش در سه روز، يعني هر 72 دقيقه يک زلزلهي بالاتر از 1.5 ريشتري را شاهد بوديم. يکي از آگاهان مي گفت:«در سه روز نخست، قم از لرزش نايستاد، فقط گاهي شدت مي گرفت!»
يک مرتبه زلزله نقل زبان همه شد. ترس از مرگ زندگي مردم را تحت الشعاع قرار داد. توهم زلزله با هر صدا يا لرزش، کساني را از جا مي پراند. خنده دار تر از همه هموطنان نازک نارنجي تهراني بودند. اين جماعت که گاهي آدم خيال مي کند از دماغ فيل افتاده اند! در قم زلزله آمده بود و تهراني ها مي ترسيدند! مرکز زلزله شهر کهک در استان قم بود و کارشناساني که در سيما حاضر مي شدند از گسل هاي تهران مي گفتند. بيشتر از مردم قم، ترس از زلزله و خرابي و مرگ، خواب تهراني ها را آشفته کرد.
انگار بايد گاهي زمين بلرزد، در و پنجره ها به صدا در بيايند تا به يادمان بيايد که مرگ هم بخشي از سرنوشت بشر است. غافل از اينکه هر جا نفسي مي آيد، مرگ هم هست، چون هر لحظه ممکن است فرو رود و برنيايد. هر جا زندگي هست، مرگ هم حضور دارد. از چه مي ترسيم؟ چه اين زلزله باشد و چه نباشد، بنا نيست که ما عمر جاويدان داشته باشيم. کسي نمي تواند از ساعتي بعد هم خبر داشته باشد؟ به قول استاد:«چه کسي مي داند که نوبت بعدي با کيست؟»
از زلزله اي که چه باشد و چه نباشد بايد اين دنيا را رها کنيم و برويم مي ترسيم، اما از زلزله ي بزرگي که در راه است نمي ترسيم.
سخن کوتاه مي کنم. يک بار ديگر به معني اين کلمات نوراني بينديشيم. اين کلام پروردگار است که به پيامبر پاکش – درود خدا بر او و خاندان مطهرش باد – وحي شده. اين کلام پروردگار است که براي من و شما ارسال شده:
بسم الله الرحمن الرحيم * اذا زلزلت الارض زلزالها * و اخرجت الارض اثقالها * و قال الانسان مالها * يومئذ تحدث اخبارها * بانّ ربك اوحى لها * يومئذ يصدر الناس اشتاتاً ليرو اعمالهم * فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره * و من يعمل مثقال ذرة شرا يره.
مي گويي : آخرش اين اکسيژن مرا خفه مي کند. در اين آشفته حالي هم از نشاط ملاقاتي ها غافل نمي شوي! مي گويم: حالا باز مي آييد بيرون و باز نه اکسيژن و نه اسپري و نه دارو. من جاي دکترها بودم مرخصتان نمي کردم. دکتر مي گويد: براي شيميايي ها کار زيادي نمي توانيم انجام بدهيم. همين که صدمات مهار شود و حال عمومي جانباز رضايت بخش باشد راضي هستيم و در مورد برادرتان وقتي با ورزش خود را سرپا نگه مي دارد و از صدمات شکايتي ندارد، تأکيدي به استفاده از دارو و اسپري نداريم.
موبايل ... زنگ مي زند و موزيک اکسيژن پخش مي شود. مي گويي: بفرما! اين هم آهنگ اکسيژن، همه تان همه جوره هواي مرا داريد! تخت را دور مي زنم و مي آيم کنارت تا از همه به تو نزديک تر باشم. ناگهان نفسم مي گيرد. فکر مي کنم اگر بروي اين همه انديشه ي به بار ننشسته چه مي شود؟ اگر بروي اينها که نقدهايت را به حسودي تعبير مي کنند چه واکنشي نشان مي دهند؟ اگر بروي من چه بکنم که هنوز جرعه اي بيش از درياي انديشه ات ننوشيده ام؟ اگر بروي ...
ماسک اکسيژن را فاصله مي دهي و به من اشاره مي کني. سرم را پايين مي آورم. آهسته با لبخند مي گويي: نترس؛ ما تا انقلاب مهدي زنده ايم.
اميدوارم هميشه با ما باشي!
عشق گاهي مهمل است. کسي را که هوش و حواس درست و حسابي ندارد، مي گويند عاشق است.
گاهي عشق ويترين است و در نام گذاري ها مشتري جلب مي کند. مثلاً در رمان: عشق سال هاي جنگ و در وبلاگ : ... .
عشق گاهي ناتواني از تعريف است. هر چه را نمي توانند معنا کنند به عشق تعبير مي کنند.
گاهي عشق کثيف و يا اينکه تقلب است. مثل عشق هاي کوچه بازاري.
عشق هميشه مظلوم است و چه پليدي ها و زشتي ها که با نامش برپا نمي کنند!
اما عشق گاهي حقيقي است و عشق حقيقي را عشق است.
هر چه مي گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن
(مولانا)
عنوان اين مطلب ميتوانست فروشگاهي براي خارجي ها باشد! ماجرا از اين قرار است که به صورت اتفاقي در حوالي خيابان شريعتي تهران وارد يک فروشگاه لباس شدم. فروشگاه بسيار شيک بود. هم فيزيک مغازه، هم چينش لباسها و هم فروشندهها لوکس بودند. مشتريها نيز کم و بيش به همچنين.
ابتدا يک تيشرت بچهگانه نظرم را جلب کرد که جنس پارچه متوسطي داشت و با قيمت 35000 ريال مناسب مينمود. با خود گفتم در مغازههاي عادي و گرانفروش ممکن است اين تيشرت تا 60000 ريال هم قيمت بخورد. کمي که دقت کردم، جاخوردم. متوجه شدم يکي از صفرها را نديده ام. همان تي شرت بچه گانه ناقابل 350000 ريال (35 هزار تومان) قيمت خورده بود و همچنين بقيه اجناس يک صفر اضافه داشت! کتانيهاي بچهگانه که به يقين بيش از 7000 تومان ارزش نداشت، 70 هزار تومان قيمت خورده بود. يک زير پوش زنانه 40 هزار تومان قيمت داشت و کاپشن کتان معمولي 30 هزار توماني 180 هزار تومان قيمت داشت. کتهاي تک بدون اتو و احتمالاً با مد جديدي که من از آن سردرنميآورم (روح حاج دايي ما شاد!) 300-200 هزار تومان قيمت خورده بود! کمکم قيمتها برايم عادي شد. با ديدن هر لباس، بهايش را تخمين ميزدم و بعد يک صفر به آن اضافه ميکردم، تقريباً به قيمتي مي رسيدم که اتيکتها اعلام ميکردند!
اين فروشگاه مثل برخي فروشگاههاي قم ِ خودمان که رعايت حال مشتري را ميکنند، هم فروشندهي خانم داشت و هم فروشندهي آقا؛ با اين تفاوت که خانمها به آقايان مراجعه مي کردند و آقايان به خانمها!
در يک نما آقا پسري شيک و نو پوش در حال سفارش توقعاتش به يکي از فروشندگان بود. معلوم بود که در حال پيدا کردن راهي است که به بهترين شکل پولهاي زحمت کشيدهی(!) پدر را به لباس هایی برای نمایش در میان اطرافیان تبدیل کند و حتماً چنین شخصی کمد لباسش مملو از لباس های رنگارنگ است! داشتم از فروشگاه بیرون میآمدم که خانمی را در حال خرید دیدم. داشت میپرسید:«مارکش کجایی است؟» و فروشنده میگفت:«ایتالیایی!» اینجا بود که راز فروشگاه و قیمتهایش برایم آشکار شد. آدمهایی با پول های بادآورده و تسلیم در برابر فرهنگ بیگانه. جالب اینجاست که بعداً یکی از بستگان گفت بیشتر این لباس ها در داخل تهیه می شود و خارجیها نیز از قماشی است که در کشور تولید کننده به عنوان پستترین لباسها شناخته میشوند. مثل همین کت و شلوارها که سری دوزی است و پارچهاش به مراتب از پارچههای ایرانی پستتر است. فقط مدل و مدش مورد توجه خریداران است، و البته اسم و پز مارک خارجیاش! من نتیجه گیری نمیکنم، بقیه اش با خودتان، فقط میتوانم بگویم خوش به حال صاحب فروشگاه!
اشاره: اين پست، بخش عمده ي نامه ي برادرم به من است. براي درجش کلي کشمکش داشتيم. معتقدم که سرگذشت حاج دايي ما عبرت آموز است. نتيجه ي کشمکش اين شد که من پيشاني وبلاگ را از نام برادر – حتي در حد ايهام – خالي کنم و چند شرط کوچک ديگر. نمي دانم مطالعه مي کنيد يا نه؟ خودم فکر مي کنم مفيد است و حالا که بار ديگر وبلاگ را با ياد حاج دايي و سفر آخرت به روز مي کنم، پيش خودم گمان مي کنم که کاري کرده ام. خدا قبول کند!
ادامه مطلب
ساعت 4 صبح خبردار شدم که حاج دايي پر کشيد. حاج دايي مرد زحمت کش، مهربان و مظلومي بود. وضع بدي هم نداشت. اما مورد بي مهري خانواده قرار داشت.

اين عکس را شب يلدا گرفتم. پسر بزرگش مي گفت: چيزي اش نيست خودش را مي زند به بي حالي. در حالي که يک هفته پيش اش عمل باز قلب انجام داده بود. حاج دايي علاقه زيادي به امير عباس داشت و هر وقت حالش خوب نبود اول سراغ امير عباس را مي گرفت. حال امير عباس را هم خودتان بفهميد. يک حسي داشتم ديشب که حتي به خاطر عيد نتوانستم صوت محزون قرآن را از وبلاگ بردارم. دايي پرکشيده بود و من بي خبر بودم، اما يک غم مرموز يقه ام را گرفته بود. لطفاً فاتحه بخوانيد.

.jpg)
