تبليغاتX
قلم رنجه بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم



جشنواره‏ی بزرگ وبلاگ نویسی تبیان زنجان، با موضوع فرهنگی – دینی برگزار و اعلام نتیجه شد. [+] خوب من روحم هم خبر نداشت تا اینکه متوجه شدم قلم رنجه در میان برگزیدگان قرار گرفته است. استاد امیر عباس وبلاگ مرا در مسابقه ثبت کرده بود. در ایامی که جز برای کارهای ضروری به نت نمی‏آمدم، بدون اینکه خود خبر داشته باشم در جشنواره شرکت کرده بودم. این موفقیت را نیز مدیون استاد و برادر عزیزم هستم. ورودم به دنیای نویسندگی، ورودم به آموزش و پرورش، ورودم به عرصه‏ی داستان نویسی و کارشناسی ادبیات داستانی، ورودم به دنیای مطبوعات و خیلی موارد دیگر را مدیون برادر هستم. برادری که هم‏زمان هم داستان می‏نویسد، هم مهندس برق است، هم فعالیت سیاسی دارد، هم تدریس می‏کند، هم با جوانان جلسه دارد، هم فعالیت ورزشی دارد، هم در عرصه‏ی ادبیات پایداری فعال است، هم به امور اجرایی می‏پردازد، هم وبلاگ نویس است و ده‏ها وبلاگ دارد ... و در تمام زمینه‏ها هم سرآمد است. تازه بعضی‏ها از روی حسادت می‏گویند چرا به او استاد می‏گویی؟! در دنیای وبلاگ که به راحتی افراد لقب استاد می‏گیرند، اطلاق این کلمه به برادرم از روی محبت خواهر و برادری نیست و خوب است بدانید همواره از پذیرفتن این لقب پرهیز داشته و بارها مجبور شده‏ام مطالب وبلاگم را به درخواست ایشان تعدیل کنم و یا بارها به همین دلیل از تایید کامنت‏هایم خودداری کرده و فقط بعد از هجمه‏ی ناجوان‏مردانه‏ی یک وبلاگ نویس مغرور و سبک‏سر، حساسیت در این مورد و البته خیلی موارد دیگر را کنار گذاشت و نسبت به عموم وبلاگ‏نویسان بی‏تفاوت شد و از رد و بدل کردن کامنت پرهیز نمود. این رویه بر من هم تاثیر گذاشت تا اینکه به کلی وبلاگ نویسی را کنار گذاشتم و حالا باز هم استاد این گونه مرا سورپریز کرد و باعث شد به نت برگردم. بنا بود یادداشت استاد را بخوانید. بگویم که در رایانه‏ی شخصی ایشان بخشی با نام «مایه‏ها» وجود دارد که در نوبت تکمیل و انتشار قرار دارند. تنها کسی که اجازه دارد سری به رایانه‏ی ایشان بزند من هستم و امروز این یادداشت را دیدم. ایشان به من گفتند:«فرصتی برای انتشارش پیش نیامده.» و من حدس می‏زنم نمی‏خواسته بر رای هیئت داوران تاثیر داشته باشد. از ایشان اجازه گرفتم یادداشت را در قلم رنجه منتشر کنم. مطالعه بفرمایید:

نتایج

 

جشنوارهای با پرچم دین: هیچ‏گاه از حضور در همایش‏های وبلاگی احساس خوبی نداشته‏ام و به جز یک بار به حضور در همایش‏ها تن درنداده‏ام.  همچنین همواره از شرکت در مسابقات وبلاگی پرهیز کرده‏ام. جشنواره‏های وبلاگی را کم‏اهمیت می‏دانم و ترجیح می‏دهم بر اساس اهداف و آرمان‏هایم بنویسم تا بر اساس ضوابط جشنواره‏ها و جایزه‏ای ناچیز (در برابر هدف‏گذاری یک وبلاگ نویس مکتبی، جایزه هر چه باشد ناچیز است)! دلیل دیگر برای تحریم جشنواره‏ها، سلیقه‏ای بودن داوری‏هاست و درست به همین دلیل حضور در هیئت داوران یکی دو جشنواره وبلاگ نویسی را پس از رایزنی‏های اولیه رد کرده‏ام.

اما وقتی فراخوان جشنواره تبیان زنجان را دیدم دلم با آن همراه شد. دیدم برای نخستین بار پرچم دین با شجاعت بلند شده و کسانی جار می‏زنند: ایها الناس به وبلاگ نویسان دینی بها می‏دهیم. به این‏جانب حق بدهید ذوق زده شوم. در روزگاری که دوستان ما (دوست در معنای عام) از چسبیدن صفت دین به فعالیت‏های خود وحشت دارند، سازمان تبلیغات استان زنجان، به صراحت و شجاعت و با افتخار از مسابقه‏ای فرهنگی – دینی سخن می‏گوید. با اینکه این روزها روی یک وبلاگ تمرکز ندارم و توانم در وبلاگ‏های زیادی پراکنده است، اما با اشتیاق چند تا از وبلاگ‏ها را ثبت‏نام کردم. اگرچه بدم نمی‏آید که رتبه‏ای کسب کنم و یا به دلیل داشتن وبلاگ‏های متعدد، دست کم به عنوان یک وبلاگ نویس پرکار معرفی شوم، اما چه بسا نامی از امیر عباس در میان برگزیدگان نهایی نباشد، مهم نیست! مهم این است که با این اقدام خود به فراخوان عزیزانی که پرچم دین را با افتخار در دست گرفته‏اند، لبیک گفته‏ام.

 

چند نکته‏ی جالب: ۱- از این به بعد استاد باید بگوید فقط یک بار در یک همایش و فقط یک بار در یک جشنواره‏ی وبلاگ نویسی شرکت کرده‏ام. ۲- مسابقه‏ی وبلاگ نویسی تبیان زنجان، پانزده برگزیده‏ی اصلی و بیست تقدیری دارد. نفر اول برگزیدگان اصلی از وبلاگ نویسان زنجان است و سه وبلاگ نویس دیگر زنجانی در رتبه های سوم، نهم و دوازدهم قرار دارند و هیچ کدام در میان تقدیریها نیستند. ۳- استان قم با هفت برگزیده در صدر قرار داشت، اگر چه فقط دو نفر در میان برگزیدگان اصلی بودند (چهارم و دهم). ۴- وبلاگ قلم رنجه در حالی در میان برگزیدگان تقدیری قرار گرفت که از تاریخ ۲ / ۱۲ / ۱۳۸۶ به روز نشده بود. ۵- از میان وبلاگ های استاد، جامی از فرهنگ [+] برگزیده شد. این وبلاگ نیز از تاریخ ۱۳ / ۵ / ۱۳۸۶ به روز نشده بود. درست است که نادیده گرفتن اسم امیر عباس اشتباهی غیر قابل بخشش می بود، اما برگزیده شدن یک وبلاگ خاموش (به قول خود استاد) و «اول شدن از آخر» (باز هم به قول خودشان) در نوع خود قابل توجه بود.





به صورت ساده مي‌توان گفت که دو يا چند طرف که منافع و اهداف مشترکي دارند به صورت قراردادي بر اشتراکات تمرکز مي‌کنند تا با استفاده از ظرفيت‌هاي هم، زودتر و مطمئن‌تر به اهداف مشترک دست پيدا کنند.


پس نخستين گام ِ رسيدن به وحدت، هم‌گرايي است. يعني هر کدام از طرفين تلاش مي‌کنند از سلايق غير ضروري که مورد تأييد طرف مقابل نيست، صرف نظر کنند.


بدون به رسميت شناختن هم‌گرايي، هيچ وحدتي محقق نخواهد شد! با اين حساب يک فرد يا يک نهاد اجتماعي به عنوان يکي از طرفين وحدت و يا به عنوان محور وحدت، نمي‌تواند سلايق ديگر طرف‌ها را ناديده بگيرد و همچنين نمي‌تواند برايشان احترام قائل نباشد.


مي‌توان نتيجه گرفت که اگر يکي از طرفين، بي‌حرمتي ديد و مطمئن شد که سلايقش به حساب نمي‌آيد و مورد تمسخر قرار مي‌گيرد، طبيعي است که از جريان خارج شود و دلايل خروجش را شرح دهد. در اين صورت نمي‌توان به او وحدت شکن گفت، بلکه به طرفي که گمان کرده جايگاهش آن قدر رفيع است که وقتي جلو بيفتد، همه موظف اند دنباله روي کنند، گفت: تمسخر و ناديده گرفتن ديگران با راه و رسم وحدت طلبي، اختلاف 180 درجه‌اي دارد و کسي حق ندارد طرفي را که بر مبناي اصول اوليه‌ي اين مطلوب، حضور خود را همراه با ضرر مي‌بيند، وحدت شکن بخواند و مدعي وحدت طلبي، بايد به رفتارهاي غرورآميز خود بازگردد و ياد بگيرد که وحدت چيست و حقوق طرفين کدام است.


مي‌توان اضافه کرد که بچه‌ها به دليل کوچک بودن ميدان ديد و عدم رشد عقلي، همه چيز را بر مبناي اميال آني خود مي‌خواهند و از اين رو فرد يا نهادي که بدون منطق اجتماعي، خود را يکه تاز و جلودار بداند، رفتارش بچه گانه تعبير خواهد شد.


کلمات کليدي: ممکن است شما با مطالعه‌ي اين بحث به ياد حاشيه‌هاي اخير وبلاگ نويسي، وبلاگ نويسان ارزشي، مدعيان وحدت و بچه بازي‌هاي اين عرصه بيفتيد!


پي نوشت: مثالي كه در ميانه‏ي يادداشت بود، به اين دليل كه بحث را از مسير اصلي منحرف مي‏كرد حذف شد.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 17 سخن )




  • الا اي برف!
    چه مي‏باري بر اين دنياي ناپاکي؟
    بر اين دنيا که هر جايش
    رد پا از خبيثي است
    مبار اي برف!
    تو روح آسمان همراه خود داري
    تو پيوندي ميان عشق و پروازي
    تو را حيف است باريدن به ايوان سياهي‏ها
    تو که فصل سپيدي را سرآغازي
    مبار اي برف!
    ...
    اين شعر از من نيست. شاعر - که اکنون يک نوجوان 38 ساله است - آن را در کودکي سروده است.
    ضمن اينکه اين شعر ادامه دارد و چند سطر بعد شاعر مي گويد: «غلط کردم. ببار اي برف...» الي آخر.


    اين هم چند عکس از محمد امين [لينک] که ساعت هفت و نيم امروز صبح در قم گرفته شده. دوربين موبايل و دست‏هاي يخ‏کرده و  ... اما گفتم شايد خالي از لطف نباشد.
    صلوات براي سلامتي همه ي کودکان ايران عزيز فراموش نشود!


    محمد امين 86/10/12






  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 31 سخن )




  • اشاره: اين يادداشت به قلم امير عباس است
    و از وبلاگ
    namahramane.persianblog.ir نقل شده است.


    طبق يک عادت شبي 10 دقيقه فيلم مي‏بينم و گاهي 10 روز طول مي‏کشد تا يک فيلم را تمام کنم. اما ديشب زياده روي کردم. 170 دقيقه‏ي ناقابل خرج تماشاي شبانه‏ي يک فيلم سينمايي گرديد. اصل فيلم حدود 145 دقيقه است، اما دقايقي هم صرف مکث روي جملات و فهم ترجمه گرديد و يکي دو مورد هم با اجازه شما و بزرگ‏ترها از ريپلاي استفاده کردم. فيلم پيانيست از رومن پولانسکي و با بازي درخشان آدرين برودي را ديدم. يک فيلم با موضوع جنگ دوم جهاني و ضد نازي با اغراق در جنايات ارتش نازي و دروغ پردازي در باب يهودي کشي و نسل کشي و تأييد غير مستقيم دروغ بزرگ تاريخ (هالوکاست) و به طور خلاصه بفرماييد: تبليغ صهيونيزم! اوايل به شدت عصباني شدم و چند بار رفتم تا فيلم را در کشوي مخصوص خودسانسوري‏ها جاي دهم. اما رفته رفته مسحور هنر کارگردان شدم. فيلم که جلو مي‏رفت احساس نفرت از صهيونيزم و دروغ‏هاي تاريخي‏اش در وجودم قوت مي‏گرفت و مطمئن بودم هر چه هم فيلم ساختار مستحکم و پرداخت زيبا داشته باشد، کمترين ترديد و تزلزلي در ماهيت پليد صهيونيزم در اعتقادم راه نخواهد يافت و البته راه نيافت. اما روايت ماجراهاي فيلم به قدري زيبا بود و اين ستاره‏ي نامرد (آدرين برودي) آن چنان هنرنمايي مي‏کرد و در کل، فيلم آن همه قوت داشت که نمي‏شد آن را نديد و هنر کارگردان و بازي بازيگران و تدوين زيباي فيلم را ناديده گرفت. (من تا حالا کجا بودم که اين فيلم را نديده بودم؟) تا اينجا يک حس نفرت از صهيونيزم داريم و يک حس احترام به عوامل فيلم به اضافه‏ي يک احساس لذت از تماشاي فيلمي جذاب.
    در اواخر فيلم که شخص عمده‏ي داستان (يک يهودي لهستاني به نام اشپيلمن) که آلمان‏ها خانواده‏اش را کشته‏اند، خسته و رنجور از چشم نازي‏ها مخفي شده، مورد ترحم يک افسر آلماني قرار مي‏گيرد و وقتي نازي‏ها به هنگام پيش‏آمدن روس‏ها، قصد عقب نشيني دارند، اشپيلمن به کاپيتان ويلم هوسن فيلد (افسر آلماني) مي‏گويد:«نمي‏دانم چطوري از شما تشکر کنم» و افسر نازي پاسخ مي‏دهد:«از خدا تشکر کن نه از من، او ما را زنده نگه مي‏دارد». به همه‏ي آن حس‏ها اين صحنه‏ي احساسي و البته فوق العاده دراماتيک را اضافه کنيد و معجون خداباوري را هم به آن بيفزاييد و يادتان باشد که ساعت 4 بامداد است و در اطرافتان کسي نيست، آن وقت با خيال راحت گريه کنيد.(1)
    و بعد که يادتان آمد اسم خود را گذاشته‏ايد نويسنده و چگونه تن به همه کاري مي‏دهيد و اولويت آخرتان نوشتن است و انگار نه انگار که «الاهم فالاهم!» ممکن است به خاطر اين کم‏کاري از خودتان بدتان بيايد. و بعد، از قضا ممکن است چهار – پنج تا سوژه‏ي ناب در مخ مبارکتان جرقه بزند و يادداشت کنيد که از دست‏تان فرار نکند و در دل به صهيونيزم فلان و فلان (حرف‏هاي بدبد) بگوييد کور خوانده‏اي! فيلم را ديدم و دارم برايت!
    حتي ممکن است از عوارض اين فيلم و خستگي مفرطش اين باشد که وقتي ساعتي به اذان صبح مانده، ابليس قلقلکتان کند که برو بخواب و ان شاء الله براي نماز بيدار مي‏شوي و تو که خيلي محکم تکان خورده‏اي و عزمت براي کارهاي خداپسندانه جزم شده، به شيطان بگويي «خودتي!» و بعد به جاي مستحبات و معنويات (محض ريا) بنشيني و اين يادداشت را بنويسي و با خود عهد کني که بعد از نماز صبح وبلاگ را به روز کني! حالا اينکه با اين دو ساعت خواب چگونه مي‌خواهي از پس فعاليت‌هاي فردا و به خصوص حاضر شدن سر کلاس برآيي، الله اعلم! به قول حاج دايي مرحوم ما: «آدم  ِ دوپا چه کارهايي که نمي‏کند!»
    (براي شادي روح حاج دايي ما هم لطفاً يک فاتحه قرائت بفرماييد؛ مخلصيم!)


    پاورقي:
    1.  در وبلاگ نامحرمانه يک آدم بي‏هويت به اين فراز ايراد گرفته و نويسنده را رياکار دانسته بود. از
    امير عباس که پرسيدم گفت:«وقتي اشپيلمن پرسيد چطور از شما تشکر کنم گريه‏ام گرفت و بيشتر به خاطر اوج هنر اين بازيکن و زيبايي در به تصوير کشيدن يک حس فطري بود و بعد که افسر آلماني نام خدا را به زبان آورد قشنگ‏تر هم شد.» و وقتي از دليل عدم پاسخ گويي به شخص بددل پرسيدم گفت:«ابتدا جواب دادم ولي بعد پاک کردم. نخواستم حس حسادتش شعله‏ورتر و بيماري‏اش مهلک‏تر شود.»


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 11 سخن )




  • هر روز از خانه بيرون مي‏آيم، محمد امين را به مهد کودک مي‏سپارم، به مدرسه مي‏روم. در مدرسه انجام وظيفه مي‏کنم و در کنار شاگردانم لحظاتي بسيار دوست داشتني دارم. پنج ساعت بعد عزيزم را تحويل مي‏گيرم و به کانون گرم خانواده باز مي‏گردم. يک زندگي خوب و راحت و دوست داشتني! مطالعه مي‏کنم، تلويزيون نگاه مي‏کنم، با رايانه مشغول مي‏شوم، مي‏نويسم، اخبار را تحليل مي‏کنم، به مهماني و خريد مي‏روم، از هر چه و هر جا دلم بخواهد عکس مي‏گيرم، دقايقي طولاني از روز را تلفني با اقوام و دوستان صحبت مي‏کنم، در مکان‏ها و اجتماعات مذهبي، سياسي، فرهنگي، هنري و ادبي حاضر مي‏شوم، سفر مي‏کنم و از زندگي لذت مي‏برم.
    گاهي مي‏نشينم و فکر مي‏کنم کساني که در مناطق محروم هستند و بسياري از امکانات در دست‏رس‏شان نيست چه حالي دارند؟ من و امثال من همه گونه رفاه در زندگي داريم و باز هم گاهي نق مي‏زنيم و از حقوق و مزايا و سهميه‏ي بنزين و گراني و ... مي‏ناليم، اما خيلي از هم‏وطناني که در مناطق و روستاهاي محروم زندگي مي‏کنند، حتي اسم بسياري از امکانات زندگي امروزي را نشنيده‏اند. آيا ما حق ايشان را غصب نکرده‏ايم؟
    مي‏نشينم و گريه مي‏کنم.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 7 سخن )




  • چارخونه خيلي خوبه چون يادمون مياره که چقدر بي فکريم و چقدر بلد نيستيم عقلمون رو به کار بندازيم. تا حالا فکر کرديد يعني نشستيد حساب کنيد که چند قسمت از اين سريال با سوژه اخراج آقا منصور ساخته شده؟ چند قسمت (به قول يه نفر) با لوس بازي هاي ازدواج و تقريبا در تمام قسمت ها مهمترين عنصر پيش برنده ماجراي فيلم دروغه؟ و شخصيت هاي جذاب سريال يا حيله گرند و يا دروغگو. تا حالا دقت کرديد که در چند قسمت به صورت کليشه اي و شايد به سفارش بعضي ها دولت محترم رو مسخره کردند؟ رفتارهاي اداري رو دقت کرديد که چقدر يکنواخت و تکراريه؟ يعني يکي دو عنصر رو در 120 قسمت تکرار ميکنند و به خوردمون ميدن؟


    بيچاره ما ! ! ! ! ! 


    کار اين بنده هاي خدا شبيه اينه که چند نفر هر شب بشينن دور هم و هي جوک تکراري تعريف کنند و من و شما و همه بشينيم پاش ببينيم و بخنديم و تازه کلي هم براي هم تعريف کنيم و تيکه کلامهاشونو تقليد کنيم. تا حالا به فکرتون رسيده که هزينه اين سريال که از جيب من و شما و اون پيرزنه که در دورترين روستاهاي صعب العبور امکانات و حتي تغذيه کافي نداره خرج ميشه، چقدره؟
    واقعا جاي تشکر نداره؟ اين دوستان بازيگر و تهيه کننده و کارگردان و عوامل به خاطر پول که نيست، فقط به خاطر دل و من و شما و براي اينکه يادمون بيندازن که اين مخ مبارک چقدر آکبند مونده، هي برامون افه هاي يخ و تکراري رو آنتن ميفرستند و ما هم هي کيف ميکنيم و تکرار ميکنيم و تقليد. از نقطه نظر روانشناسي اين خودش معضل بزرگيه، ببينيد اين دست منه!


    ته نوشت: اين متن اصلا غلط ادبي نداره و اگه فکر ميکنيد غلط داره شما با هنر مخالفيد و نميتونيد پيشرفت ديگران رو ببينيد.


    ته‏تر نوشت(بر وزن يخ در بهشت): به نظر شما ديگه به تهاجم فرهنگي نيازي هست؟ صدا و سيماي ما که بايد دست مردم رو بگيره و خندون يا گريون (کي با خنده مخالفه ؟) سطح معرفتي و علميشون رو ارتقا بده، چطور وقت و انرژي و سرمايه و فرصتها رو دود ميکنه؟ من اگر به جاي گرگ بوش بودم يکم از اون دلارهاي تقلبي رو ميفرستادم براي تهيه کننده همين سريال و مطمئن ميشدم که پولهاي شبيخون رو دور نريختم!


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 7 سخن )




  • يکي از درس‏هايي که از استاد گرفته‏ام نشانه شناسي است. گاهي تعجب مي‏کنم که او از يک حرکت يا يک سخن يا نوع لباس يا ترکيب وبلاگ افراد، به نکات مهمي پي مي‏برد که بعدها درستي‏اش ثابت مي‏شود.


    دارم تمرين مي‏کنم که نشانه‏ها را بشناسم، دست کم حالا مطمئنم نشانه‏هايي وجود دارد و بايد به معني آنها پي برد. خودِ اين اطمينان، لذت بخش و اميد آفرين است.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 3 سخن )




  • اشاره: امير عباس را خيلي‏ها با روايت فجر مي‏شناسند، در حالي که وبلاگ‏هاي زيادي دارد. همين که گفته شود از 13 سالگي در جبهه بوده و در عمليات شرکت کرده، شنونده مي‏خواهد بيشتر بداند. وقتي گفته شود زندگي پر نشيب و فرازي داشته و نويسنده و کارشناس ادبيات پايداري است، اين اشتياق بيشتر خواهد شد. از مصاحبه فراري است و در همايش‏هاي وبلاگ نويسان شرکت نمي‏کند. خودش مي‏گويد فقط يک بار به يک همايش رفتم که پشيمان شدم. در هيچ مسابقه‏ي وبلاگ نويسي ثبت نام نمي‏کند و سلوک مخصوص به خود دارد. از خيلي وقت پيش مي‏خواستم مصاحبه‏اي با او داشته باشم، اما پيش‏قدم شدن اين وبلاگ را درست نمي‏دانست. تا اينکه وبلاگ گروهي خط مقدم اقدام کرد. وقتي درج مصاحبه در خط مقدم به طول انجاميد، فايل را گرفتم تا در اينجا بياورم. اگرچه خط مقدم اکنون مصاحبه را درج کرده است، اما نقل آن در اينجا خالي از فايده نيست. با اين توضيح که سؤال‏ها اندکي ويرايش شده است. دوست داشتم پرسش‏هاي ديگري هم طرح مي‏شد، مثلاً در باره‏ي ادبيات پايداري، تخصصي‏تر صحبت مي‏شد و يا از آثار ايشان بيشتر مي‏دانستيم و به آسيب‏هاي ادبيات پايداري نيز گريزي مي‏زديم؛ اما اکنون همه‏ي آن چيزي که در اختيار داريم، همين است که ملاحظه مي‏فرماييد.


    رزمنده‏ي ديروز نويسنده‏ي امروز 

    برای مشاهده متن مصاحبه ادامه مطلب را کلیک کنید


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 33 سخن )

  • ادامه مطلب




    منزل پدري مان يک خانه ويلايي بسيار بسيار بزرگ بود. سال 1363 پنج سالم که بود، سه چهار تا از دخترهاي همسايه مي ريختند تو حياط خانه و بازي مي کرديم. حياط خانه خيلي بزرگ بود. من يک موتور اسباب بازي خيلي قشنگ و گران قيمت داشتم و پا مي زدم و دنبالشان مي کردم. دخترها جيغ مي زدند و مي خنديدند و فرار مي کردند. بعد مادر برايمان کاهو مي آورد و با سكنجبين مي خورديم. کلي هم اسباب بازي هاي گران و قشنگ قشنگ داشتم. هميشه يک عروسک خيلي خوشگل همراهم بود و از من جدا نمي شد. آخر من مامانش بودم. هفته اي يکي دو بار هم يک عالمه ماشين سواري مي کرديم، بعد پياده مي شديم يک عالمه هم راه مي رفتيم تا مي رسيديم به يک مکان زيارتي خيلي بزرگ. 15-10 تا حياط خيلي خيلي بزرگ داشت. اين طرف حياط که مي ايستادي آن طرفش پيدا نبود. اول با مادر مي رفتيم زيارت مي کرديم بعد مي آمديم مادر يک گوشه مي نشست و ما با بچه ها بازي مي کرديم. يک ايوان آينه کاري شده خيلي زيبا و بزرگ بود. کف آن مرمرهاي خيلي سفيد و خوشگل و تميز بود. مي دويديم و سُر مي خورديم. مي دويديم و سُر مي خورديم. بعد مي رفتيم توي يکي از حياط ها که از همه بزرگتر بود. مي رفتيم  توي حوض و به هم آب مي پاشيديم تا خادم بيايد يک داد بکشد و فرار کنيم پيش مادر. آن وقت بود که مادر کيفش را باز مي کرد و خوراکي هاي جورواجور و خوشمزه بود که مي آمد بيرون و مي خورديم و کيف مي کرديم. بعد راه مي افتاديم از وسط 15-10 حياط مي گذشتيم و بيرون مي رفتيم. بعد يک عالمه پياده روي و يک عالمه ماشين سواري تا برسم خانه.


    امير عباس هم يک موتور خيلي خوشگل گران قيمت داشت. بعضي وقت ها مي گفت:«مي آيي برويم موتور سواري» و جواب من هم که معلوم بود. من را سوار مي کرد مي رفتيم خيابان ها را مي گشتيم و هر چه مي خواستيم برايم مي خريد.


    رفته رفته بزرگ شديم. به خودم که آمدم ديدم حياط خانه پدر 30 متر بيشتر نبوده. موتور اسباب بازي من هم که تا سال ها بعد نعشش بود، يک موتور پلاستيکي ارزان قيمت بود. بقيه اسباب بازي هايم همه معمولي بودند. آن عروسکي که 4-3 سال با من بود يک پا نداشت. آن مکان زيارتي خيلي بزرگ هم حرم حضرت معصومه (س) بود که با يک کورس تاکسي خودمان را مي رسانديم به ميدان مطهري و از آنجا 5 دقيقه پياده روي تا حرم. حرم هم 3 صحن بيشتر نداشت. موتور اميرعباس هم يک موتور گازي کارکرده بود. کاش بزرگ نشده بوديم؛ خيلي ثروتمند بوديم.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 9 سخن )




  • چند روزي بود که نبض زلزله در قم مي زد. آمار لرزش ها به بيش از يکصد مورد رسيد. 60 بار لرزش در سه روز، يعني هر 72 دقيقه يک زلزله‏ي بالاتر از 1.5 ريشتري را شاهد بوديم. يکي از آگاهان مي گفت:«در سه روز نخست، قم از لرزش نايستاد، فقط گاهي شدت مي گرفت!»


    يک مرتبه زلزله نقل زبان همه شد. ترس از مرگ زندگي مردم را تحت الشعاع قرار داد. توهم زلزله با هر صدا يا لرزش، کساني را از جا مي پراند. خنده دار تر از همه هموطنان نازک نارنجي تهراني بودند. اين جماعت که گاهي آدم خيال مي کند از دماغ فيل افتاده اند! در قم زلزله آمده بود و تهراني ها مي ترسيدند! مرکز زلزله شهر کهک در استان قم بود و کارشناساني که در سيما حاضر مي شدند از گسل هاي تهران مي گفتند. بيشتر از مردم قم، ترس از زلزله و خرابي و مرگ، خواب تهراني ها را آشفته کرد.


    انگار بايد گاهي زمين بلرزد، در و پنجره ها به صدا در بيايند تا به يادمان بيايد که مرگ هم بخشي از سرنوشت بشر است. غافل از اينکه هر جا نفسي مي آيد، مرگ هم هست، چون هر لحظه ممکن است فرو رود و برنيايد. هر جا زندگي هست، مرگ هم حضور دارد. از چه مي ترسيم؟ چه اين زلزله باشد و چه نباشد، بنا نيست که ما عمر جاويدان داشته باشيم. کسي نمي تواند از ساعتي بعد هم خبر داشته باشد؟ به قول استاد:«چه کسي مي داند که نوبت بعدي با کيست؟»


    از زلزله اي که چه باشد و چه نباشد بايد اين دنيا را رها کنيم و برويم مي ترسيم، اما از زلزله ي بزرگي که در راه است نمي ترسيم.


    سخن کوتاه مي کنم. يک بار ديگر به معني اين کلمات نوراني بينديشيم. اين کلام پروردگار است که به پيامبر پاکش – درود خدا بر او و خاندان مطهرش باد – وحي شده. اين کلام پروردگار است که براي من و شما ارسال شده:


    بسم الله الرحمن الرحيم * اذا زلزلت الارض زلزالها * و اخرجت الارض اثقالها * و قال الانسان مالها * يومئذ تحدث اخبارها * بانّ ربك اوحى لها * يومئذ يصدر الناس اشتاتاً ليرو اعمالهم * فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره * و من يعمل مثقال ذرة شرا يره.


  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 13 سخن )




  • لبخند بزن رزمنده - لبخند گل قشنگه 


    مي گويي : آخرش اين اکسيژن مرا خفه مي کند. در اين آشفته حالي هم از نشاط ملاقاتي ها غافل نمي شوي! مي گويم: حالا باز مي آييد بيرون و باز نه اکسيژن و نه اسپري و نه دارو. من جاي دکترها بودم مرخصتان نمي کردم. دکتر مي گويد: براي شيميايي ها کار زيادي نمي توانيم انجام بدهيم. همين که صدمات مهار شود و حال عمومي جانباز رضايت بخش باشد راضي هستيم و در مورد برادرتان وقتي با ورزش خود را سرپا نگه مي دارد و از صدمات شکايتي ندارد، تأکيدي به استفاده از دارو و اسپري نداريم.
    موبايل ... زنگ مي زند و موزيک اکسيژن پخش مي شود. مي گويي: بفرما! اين هم آهنگ اکسيژن، همه تان همه جوره هواي مرا داريد! تخت را دور مي زنم و مي آيم کنارت تا از همه به تو نزديک تر باشم. ناگهان نفسم مي گيرد. فکر مي کنم اگر بروي اين همه انديشه ي به بار ننشسته چه مي شود؟ اگر بروي اينها که نقدهايت را به حسودي تعبير مي کنند چه واکنشي نشان مي دهند؟ اگر بروي من چه بکنم که هنوز جرعه اي بيش از درياي انديشه ات ننوشيده ام؟ اگر بروي ...
    ماسک اکسيژن را فاصله مي دهي و به من اشاره مي کني. سرم را پايين مي آورم. آهسته با لبخند مي گويي: نترس؛ ما تا انقلاب مهدي زنده ايم.
    اميدوارم هميشه با ما باشي!


  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 12 سخن )




  • عشق گاهي مهمل است. کسي را که هوش و حواس درست و حسابي ندارد، مي گويند عاشق است.
    گاهي عشق ويترين است و در نام گذاري ها مشتري جلب مي کند. مثلاً در رمان: عشق سال هاي جنگ و در وبلاگ : ... .
    عشق گاهي ناتواني از تعريف است. هر چه را نمي توانند معنا کنند به عشق تعبير مي کنند.
    گاهي عشق کثيف و يا اينکه تقلب است. مثل عشق هاي کوچه بازاري.
    عشق هميشه مظلوم است و چه پليدي ها و زشتي ها که با نامش برپا نمي کنند!
    اما عشق گاهي حقيقي است و عشق حقيقي را عشق است.


    هر چه مي گويم عشق را شرح و بيان       چون به عشق آيم خجل گردم از آن
                                                                                                
    (مولانا)


     


  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 9 سخن )




  • عنوان اين مطلب مي‏توانست فروشگاهي براي خارجي ها باشد! ماجرا از اين قرار است که به صورت اتفاقي در حوالي خيابان شريعتي تهران وارد يک فروشگاه لباس شدم. فروشگاه بسيار شيک بود. هم فيزيک مغازه، هم چينش لباس‏ها و هم فروشنده‏ها لوکس بودند. مشتري‏ها نيز کم و بيش به همچنين.


    ابتدا يک تي‏شرت بچه‏گانه نظرم را جلب کرد که جنس پارچه متوسطي داشت و با قيمت 35000 ريال مناسب مي‏نمود. با خود گفتم در مغازه‏هاي عادي و گران‏فروش ممکن است اين تي‏شرت تا 60000 ريال هم قيمت بخورد. کمي که دقت کردم، جاخوردم. متوجه شدم يکي از صفرها را نديده ام. همان تي شرت بچه گانه ناقابل 350000 ريال (35 هزار تومان) قيمت خورده بود و همچنين بقيه اجناس يک صفر اضافه داشت! کتاني‏هاي بچه‏گانه که به يقين بيش از 7000 تومان ارزش نداشت، 70 هزار تومان قيمت خورده بود. يک زير پوش زنانه 40 هزار تومان قيمت داشت و کاپشن کتان معمولي 30 هزار توماني 180 هزار تومان قيمت داشت. کت‏هاي تک بدون اتو و احتمالاً با مد جديدي که من از آن سردرنمي‏آورم (روح حاج دايي ما شاد!) 300-200 هزار تومان قيمت خورده بود! کم‏کم قيمت‏ها برايم عادي شد. با ديدن هر لباس، بهايش را تخمين مي‏زدم و بعد يک صفر به آن اضافه مي‏کردم، تقريباً به قيمتي مي رسيدم که اتيکت‏ها اعلام مي‏کردند!


    اين فروشگاه مثل برخي فروشگاه‏هاي قم ِ خودمان که رعايت حال مشتري را مي‏کنند، هم فروشنده‏ي خانم داشت و هم فروشنده‏ي آقا؛ با اين تفاوت که خانم‏ها به آقايان مراجعه مي کردند و آقايان به خانم‏ها!


    در يک نما آقا پسري شيک و نو پوش در حال سفارش توقعاتش به يکي از فروشندگان بود. معلوم بود که در حال پيدا کردن راهي است که به بهترين شکل پول‏هاي زحمت کشيده‏ی‏(!) پدر را به لباس هایی برای نمایش در میان اطرافیان تبدیل کند و حتماً چنین شخصی کمد لباسش مملو از لباس های رنگارنگ است! داشتم از فروشگاه بیرون می‏آمدم که خانمی را در حال خرید دیدم. داشت می‏پرسید:«مارکش کجایی است؟» و فروشنده می‏گفت:«ایتالیایی!» اینجا بود که راز فروشگاه و قیمت‏هایش برایم آشکار شد. آدم‏هایی با پول های باد‏آورده و تسلیم در برابر فرهنگ بیگانه. جالب اینجاست که بعداً یکی از بستگان گفت بیشتر این لباس ها در داخل تهیه می شود و خارجی‏ها نیز از قماشی است که در کشور تولید کننده به عنوان پست‏ترین لباس‏ها شناخته می‏شوند. مثل همین کت و شلوارها که سری دوزی است و پارچه‏اش به مراتب از پارچه‏های ایرانی پست‏تر است. فقط مدل و مدش مورد توجه خریداران است، و البته اسم و پز مارک خارجی‏اش! من نتیجه گیری نمی‏کنم، بقیه اش با خودتان، فقط می‏توانم بگویم خوش به حال صاحب فروشگاه!


  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 5 سخن )




  • اشاره: اين پست، بخش عمده ي نامه ي برادرم به من است. براي درجش کلي کشمکش داشتيم. معتقدم که سرگذشت حاج دايي ما عبرت آموز است. نتيجه ي کشمکش اين شد که من پيشاني وبلاگ را از نام برادر – حتي در حد ايهام – خالي کنم و چند شرط کوچک ديگر. نمي دانم مطالعه مي کنيد يا نه؟ خودم فکر مي کنم مفيد است و حالا که بار ديگر وبلاگ را با ياد حاج دايي و سفر آخرت به روز مي کنم، پيش خودم گمان مي کنم که کاري کرده ام. خدا قبول کند!

     

  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 17 سخن )

  • ادامه مطلب




    ساعت 4 صبح خبردار شدم که حاج دايي پر کشيد. حاج دايي مرد زحمت کش، مهربان و مظلومي بود. وضع بدي هم نداشت. اما مورد بي مهري خانواده قرار داشت.



    اين عکس را شب يلدا گرفتم. پسر بزرگش مي گفت: چيزي اش نيست خودش را مي زند به بي حالي. در حالي که يک هفته پيش اش عمل باز قلب انجام داده بود. حاج دايي علاقه زيادي به امير عباس داشت و هر وقت حالش خوب نبود اول سراغ امير عباس را مي گرفت. حال امير عباس را هم خودتان بفهميد. يک حسي داشتم ديشب که حتي به خاطر عيد نتوانستم صوت محزون قرآن را از وبلاگ بردارم. دايي پرکشيده بود و من بي خبر بودم، اما يک غم مرموز يقه ام را گرفته بود. لطفاً فاتحه بخوانيد.


  • نويسنده: خواهر - قلم‏رنجه‏هاي شما ( 7 سخن )


  •