تبليغاتX
قلم رنجه بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم



با سلامي از سويداي دل به پيشگاه مقدس حضرت بقية الله الاعظم (عليه آلاف التحية و الثناء).
خيلي ساده و بي‌تکلف پيشنهاد مي‌کنم يک موج خاطره‌نويسي با موضوع مهدويت و انتظار در وبلاگ‌ها ايجاد شود. به اين صورت که اگر در زندگي خود عنايات حضرت حجت (عليه السلام) را شاهد بوده‌ايد و يا توسلي داشته‌ايد که به نتيجه رسيده، آن را شرح دهيد. همچنين اگر در اين مورد شنيده‌هاي قابل ذکري داريد، مي‌توانيد بيان کنيد.
اين حرکت بنا به پيشنهاد يک نهاد ادبي مي‌باشد و داستان نويسان مرتبط با اين نهاد، يادداشت‌ها را مايه‌ي خلق آثار داستاني قرار مي‌دهند. شايد نياز به يادآوري نباشد که هيچ چيز جاي واقعيت را نمي‌گيرد و اگر شاخ و برگ اضافي به خاطره داده شود، جوهر حقيقت و حقانيتش را از دست مي‌دهد و در اين صورت نه ارزشي دارد و نه تأثيري مي‌گذارد. عزّت هم که در هر حال از طرف خداست. اميدواريم اين حرکت مورد عنايت و توجه حضرت بقية الله الاعظم (عج) قرار گيرد.
الهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و المستشهدين بين يديه.


به قلم دوستان ارجمند:( تمام لينک ها در بخش روزانه ي وبلاگ آمده است )
وبلاگ شلمچه هم يكي يادداشت معرفي كرده‏اند(جديد): امام زمان و شفاي اسير دربند
جناب زد-ام از شروق هم وارد ميدان شده‏اند(جديد): موج خاطره نويسي مهدوي
صبا خانم از «تا صبح انتظار» از نظر پنهان مانده بودند (جديد): مهمان آقا بوديم
يادداشت فصل آگاهي
(جديد)
: ما بي صاحب نيستيم
يك وبلاگ مهدوي: هفت شهر عشق
يك وبلاگ گروهي: روزهاي عاشقي
منتظر نوشته‏هاي بعدي اين وبلاگ هم هستيم:ما مانده ايم و بغض گلوگير انتظار
اينجا هم پيش‏تاز بوده است:مجمع وبلاگ نويسان مهدوي
يك بسيجي هم فقط از يار مي‏نويسد: ياس کبود
وبلاگ «مهرورزي در اسلام» نوشته است: نمي‏نالم که ترسم ناله‏ام راه نفس گيرد
امير عباس هم پيش‏تر نوشته بوده است: تا به كي سرگردان تو باشم؟!
گام نخست را گام آخر برداشته است: ناچاريم امام زمان بيايد!


  •  قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 10 سخن )




  • برادري که اهل قم است چنين مي‏گويد:
    سه‏شنبه شبي بود و در يک پايگاه بسيج براي تعدادي از بسيجيان بايد صحبت مي‏کردم. در آغاز کلام بعد از نام خدا – براي زينت – گفتم:«عرض سلامي داريم به پيشگاه مقدس حضرت صاحب الزمان». سخن‏راني انجام شد و ساعتي را نيز با بسيجيان به گپ خودماني گذرانديم و بعد تا به منزل برسم نزديک نيمه‏شب بود. اواخر پاييز بود و هوا هم سرد. مهياي خواب که مي‏شدم به ياد جمکران افتادم. يک مرتبه عزمم جدي شد که شب چهارشنبه است و خوب است به جمکران بروم. با سرعت تجديد وضو کردم، لباس پوشيدم و راهي مسجد شدم. آن زمان وسيله هم نداشتم و در آن هواي سرد با زحمت با سواري‏هاي شب‏کار خود را به حرم مطهر حضرت معصومه(س) رساندم، زيارتي کردم و سپس به مسجد مقدس جمکران رفتم. بعد از نماز وقتي باز‏مي‏گشتم و لذت از آن فضاي روحاني وجودم را تسخير کرده بود و با يک حس خوب در هواي سرد حياط مسجد قدم مي‏زدم تا از آن خارج شوم، با خود گفتم مدت‏ها بود که به جمکران نيامده بودم و زيارت مسجد برايم موضوعيت نداشت، چه اتفاقي افتاده که بدون قصد قبلي اين توفيق نصيبم شده است؟! کمي که فکر کردم به ياد سلامي افتادم که سرشب در جمع بسيجيان به پيشگاه مقدس حضرت عرضه کرده بودم، در حالي که حتي آن سلام واقعي نبود و بدون توجه به معنا ادا شد و فقط براي زينت سخن‏راني بود، اما آقا جواب مرا داده و به مسجد دعوت کرده بودند. اشک از چشمانم سرازير شد برگشتم سلامي از ژرفاي دل خدمت حضرت عرضه کردم و در راه بازگشت در سواري مسافرکش براي چند نفري که اتفاقاً اهل دل بودند تعريف کردم و بعد متوجه شدم كه هر كدام از آنها ماجراي زيبايي با حضرت حجت(عليه السلام) دارند. از آن زمان به بعد هر وقت مناسبتي باشد اين خاطره را تعريف مي‏کنم و به همه يادآور مي‏شوم که سلام‏هايتان بي‏جواب نمي‏ماند، حتي سلام‏هايي که خالصانه نباشند.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 20 سخن )




  • با سلامي – همچنان - از سويداي دل به پيشگاه مقدس حضرت بقية الله الاعظم (عليه آلاف التحية و الثناء).
    شايد عنوان «موج»  براي درخواست اين جانب بدون دقت انتخاب شده است. من نه انتظار ايجاد يک موج واقعي دارم و نه فکر مي‏کنم آن همه نويسنده‏ي متعهد داشته باشيم که نوشتن با ياد و نام حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) دغدغه‏ي اصلي‏شان باشد و اگر هم باشد آن همه خاکي و بي‏ريا نيستند که بيايند و به فراخوان يک وبلاگ نويس بي‏نام و نشان پاسخ مثبت دهند.
    از طرفي خاطره نويسي با اين موضوع اصلاً کار ساده‏اي نيست. يکي دو بزرگواري هم که اخيراً نوشته‏اند، ياداشت‏شان خاطره نبوده است! تنها خاطره‏ي لينک داده شده متعلق به امير عباس است که قديمي مي‏باشد. 
    البته بايد ديد که حضرت چقدر در زندگي ما جاي دارند و ما چقدر به ايشان متوسل مي‏شويم و با ايشان ارتباط داريم که حالا بخواهيم عناياتشان را شرح دهيم؟! به قول مرحوم کافي ما خودمان نمي‏خواهيم و الا حضرت که نامهربان نيستند! گاهي با خود مي‏گويم آقا اين همه مظلوم هستند که کسي مثل خواهر شيعه‏‏ي اوست، يعني چنين ادعايي دارد! حالا که اين فکر را مي‏کنم دلم مي‏خواهد به سر و صورت خودم بکوبم بلکه کمي به خود بيايم.
    تا همين جا بس است. يادداشت بعدي بنده خاطره‏اي است که از کسي نقل مي‏کنم.
    الهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و المستشهدين بين يديه.


    به قلم ديگر دوستان ارجمند:( تمام لينک ها در بخش روزانه ي وبلاگ آمده است )
    يك وبلاگ گروهي: روزهاي عاشقي
    يك وبلاگ مهدوي: هفت شهر عشق
    همچنان منتظر پاسخ شما به فراخوان اصلي (خاطرات مهدوي) هستم.


  •  قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 16 سخن )




  • با سلامي از سويداي دل به پيشگاه مقدس حضرت بقية الله الاعظم (عليه آلاف التحية و الثناء).
    خيلي ساده و بي‏تکلف پيشنهاد مي‏کنم يک موج خاطره نويسي با موضوع مهدويت و انتظار در وبلاگ‌ها ايجاد شود. به اين صورت که اگر در زندگي خود عنايات حضرت حجت (عليه السلام) را شاهد بوده‌ايد و يا توسلي داشته‌ايد که به نتيجه رسيده، آن را شرح دهيد. همچنين اگر در اين مورد شنيده‌هاي قابل ذکري داريد، مي‌توانيد بيان کنيد.
    اين حرکت بنا به پيشنهاد يک نهاد ادبي شكل گرفته است و داستان نويسان مرتبط با اين نهاد، يادداشت‏ها را مايه‌ي خلق آثار داستاني قرار مي‌دهند. شايد نياز به يادآوري نباشد که هيچ چيز جاي واقعيت را نمي گيرد و اگر شاخ و برگ اضافي به خاطره داده شود، جوهر حقيقت و حقانيتش را از دست مي‌دهد و در اين صورت نه ارزشي دارد و نه تأثيري مي‌گذارد. عزّت هم که در هر حال از طرف خداست. اميدواريم اين حرکت مورد عنايت و توجه حضرت بقية الله الاعظم (عج) قرار گيرد.

    براي شروع از همه‌ي نويسندگان اين چند وبلاگ دعوت مي‌کنم که چراغ اول را روشن کنند: [تا صبح انتظار] [گام آخر] [محمد علي مقامي]
    همچنين از تمام عزيزاني كه اين يادداشت را مطالعه مي‏فرمايند دعوت مي‏شود كه با اين حركت همراه شوند. لطفاً پس از نوشتن اطلاع دهيد تا لينک يادداشت شما در اينجا درج شود و اين موضوع را به کساني که از آنها دعوت مي‌کنيد نيز يادآوري نماييد.


    به قلم دوستان ارجمند:( تمام لينک‏ها در بخش روزانه‏ي وبلاگ آمده است )
    گام نخست را
    گام آخر برداشته است: ناچاريم امام زمان بيايد!
    امير عباس هم پيش‏تر نوشته بوده است: تا به كي سرگردان تو باشم؟!
    وبلاگ «مهرورزي در اسلام» نوشته است: نمي‏نالم که ترسم ناله‏ام راه نفس گيرد
    يك بسيجي هم فقط از يار مي‏نويسد:
    ياس کبود
    اينجا هم پيش‏تاز بوده است:مجمع وبلاگ نويسان مهدوي
    منتظر نوشته‏هاي بعدي اين وبلاگ هم هستيم:ما مانده ايم و بغض گلوگير انتظار


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 22 سخن )




  • عنوان اين يادداشت را دوباره بخوانيد. رسم اين روزگار است که هر جا کار انسان گير مي‏کند بايد يک آشنا پيدا کند و الا کلاهش پس معرکه است. خدا نکند پاي کسي به دادگاهي محکمه‏اي چيزي باز بشود، ديگر آنجاست که يک آشنا ارزش واقعي خودش را نشان مي‏دهد. حالا گفتم محکمه، به نظر شما مهم‏ترين و سخت‏ترين محکمه‏اي که آدمي در آن حاضر مي شود کدام است؟ حق با شماست! همه‏ي ما بايد در محکمه‏ي الهي حاضر شويم. محکمه‏اي که قضاوت با کسي است که چيزي از چشمش مخفي نيست و آشکار و پنهان ما را مي‏داند. واقعاً اگر يکي نباشد که سفارشمان را بکند خيلي اوضاعمان خراب است.


    خدايا ما با يک آشنا در پيشگاهت حاضر مي‏شويم. آشناي ما کسي است که عاشق توست. کسي است که او را به فرشته‏ها نشان مي‏دهي و مي‏گويي بندگي کردن را از او ياد بگيريد. کسي که تمام ذرات اين دنيا منتظرش هستند. کسي است که محرومان و زاهدان و خردمندان جهان چشم به راه اويند. کسي است که شهيدان انتظارش را مي‏کشند. کسي است که اوليا و اوصيا منتظرش هستند. کسي است که جهان در انتظار اوست و بهشت نيز از وجود او معطر مي‏شود. خدايا ما را به ياس فاطمه ببخش!


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 5 سخن )


  •