تبليغاتX
قلم رنجه بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم



نمي خواستم در اين باره بنويسم، چون ديني بلاگ را يک مؤسسه خصوصي با سياست گذاري يک چند نفر محدود مي دانم که بنا به همين محدود بودن و خصوصي بودن، حق دارند با هر که مي خواهند تعامل داشته باشند؛ اما وقتي متوجه شدم اردوي طوبا (خانم هاي وبلاگ نويس) با همکاري سازمان ملي جوانان بوده، يعني از بودجه ملي استفاده کرده است، به خود حق دادم که اين مطلب را بنويسم.


خيلي وقت پيش بود که يکي از بستگان گفت که فلاني از دفتر توسعه وبلاگ ديني با اشتياق و تعريف و تمجيد شماره تلفنت را گرفته و بناست تماس بگيرد تا در خصوص بخش خواهران دفتر توسعه مطالبي را عنوان کند (حالا نمي دانم مقصود مشورت بود يا همکاري؟). گذشت و گذشت تا اينکه در خصوص پارسي بلاگ انتقادهايي شد و اين جانب هم از انتقادات حمايت کردم، چون واقعاً و منطقاً اشکالات وارد بود. حتي وقتي گفتم از عقل خود استفاده کنيد، اتهام زدند و گفتند که تو به ما گفته اي بي عقل!


خوب به همين راحتي ما هم رفتيم در فهرست سياه ديني بلاگ و پارسي بلاگ. از آن زمان تا کنون قلم رنجه پرت نداشته است. يعني اگرچه کم کار بوده، ولي اولاً مطلب ضعيف نداشته و ثانياً در عين کم کاري نسبت به آن زمان که آن برادر با شوق و ذوق از قلم رنجه تعريف کرده بود، پرکارتر شده است. مي خواهم سؤال کنم آيا ما بانو نبوديم يا وبلاگ نويس نبوديم؟! و آيا اين عادلانه است که به خاطر چند انتقاد منطقي و برحق در ليست سياه گروهي قرار بگيريم که با پرچم دين فعاليت مي کند؟


البته نمي خواهم بگويم اگر دعوت مي شدم کار و زندگي را رها مي کردم و با کله شرفياب مي شدم، اما مي خواهم عرض کنم اين دعوت نکردن را ناعادلانه و کوته فکرانه مي بينم. همچنين نمي خواهم از مفيد بودن يا اشکالات اين اردو چیزی بگویم که می توان در هر دو فاز نشست و طوری مطلب نگاشت که یا این اردو را بهترین اردوی قرن نامید، طوری که خودشان خیال می کنند و یا طوری که پراشکال ترین اردو ترسیم شود، طوری که برخی در گوشه و کنار می گویند؛ ناسلامتی ما با چهار تا آدم حسابی در ارتباطیم.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 11 سخن )




  • منزل پدري مان يک خانه ويلايي بسيار بسيار بزرگ بود. سال 1363 پنج سالم که بود، سه چهار تا از دخترهاي همسايه مي ريختند تو حياط خانه و بازي مي کرديم. حياط خانه خيلي بزرگ بود. من يک موتور اسباب بازي خيلي قشنگ و گران قيمت داشتم و پا مي زدم و دنبالشان مي کردم. دخترها جيغ مي زدند و مي خنديدند و فرار مي کردند. بعد مادر برايمان کاهو مي آورد و با سكنجبين مي خورديم. کلي هم اسباب بازي هاي گران و قشنگ قشنگ داشتم. هميشه يک عروسک خيلي خوشگل همراهم بود و از من جدا نمي شد. آخر من مامانش بودم. هفته اي يکي دو بار هم يک عالمه ماشين سواري مي کرديم، بعد پياده مي شديم يک عالمه هم راه مي رفتيم تا مي رسيديم به يک مکان زيارتي خيلي بزرگ. 15-10 تا حياط خيلي خيلي بزرگ داشت. اين طرف حياط که مي ايستادي آن طرفش پيدا نبود. اول با مادر مي رفتيم زيارت مي کرديم بعد مي آمديم مادر يک گوشه مي نشست و ما با بچه ها بازي مي کرديم. يک ايوان آينه کاري شده خيلي زيبا و بزرگ بود. کف آن مرمرهاي خيلي سفيد و خوشگل و تميز بود. مي دويديم و سُر مي خورديم. مي دويديم و سُر مي خورديم. بعد مي رفتيم توي يکي از حياط ها که از همه بزرگتر بود. مي رفتيم  توي حوض و به هم آب مي پاشيديم تا خادم بيايد يک داد بکشد و فرار کنيم پيش مادر. آن وقت بود که مادر کيفش را باز مي کرد و خوراکي هاي جورواجور و خوشمزه بود که مي آمد بيرون و مي خورديم و کيف مي کرديم. بعد راه مي افتاديم از وسط 15-10 حياط مي گذشتيم و بيرون مي رفتيم. بعد يک عالمه پياده روي و يک عالمه ماشين سواري تا برسم خانه.


    امير عباس هم يک موتور خيلي خوشگل گران قيمت داشت. بعضي وقت ها مي گفت:«مي آيي برويم موتور سواري» و جواب من هم که معلوم بود. من را سوار مي کرد مي رفتيم خيابان ها را مي گشتيم و هر چه مي خواستيم برايم مي خريد.


    رفته رفته بزرگ شديم. به خودم که آمدم ديدم حياط خانه پدر 30 متر بيشتر نبوده. موتور اسباب بازي من هم که تا سال ها بعد نعشش بود، يک موتور پلاستيکي ارزان قيمت بود. بقيه اسباب بازي هايم همه معمولي بودند. آن عروسکي که 4-3 سال با من بود يک پا نداشت. آن مکان زيارتي خيلي بزرگ هم حرم حضرت معصومه (س) بود که با يک کورس تاکسي خودمان را مي رسانديم به ميدان مطهري و از آنجا 5 دقيقه پياده روي تا حرم. حرم هم 3 صحن بيشتر نداشت. موتور اميرعباس هم يک موتور گازي کارکرده بود. کاش بزرگ نشده بوديم؛ خيلي ثروتمند بوديم.


  • قلم‏رنجه‏هاي شما در وبلاگ قبلی ( 9 سخن )


  •