اشاره: اين پست، بخش عمده ي نامه ي برادرم به من است. براي درجش کلي کشمکش داشتيم. معتقدم که سرگذشت حاج دايي ما عبرت آموز است. نتيجه ي کشمکش اين شد که من پيشاني وبلاگ را از نام برادر – حتي در حد ايهام – خالي کنم و چند شرط کوچک ديگر. نمي دانم مطالعه مي کنيد يا نه؟ خودم فکر مي کنم مفيد است و حالا که بار ديگر وبلاگ را با ياد حاج دايي و سفر آخرت به روز مي کنم، پيش خودم گمان مي کنم که کاري کرده ام. خدا قبول کند!
ادامه مطلب
اشاره: تقدير اين است که حال و هواي اين وبلاگ از سفر آخرت خالي نگردد.
آيتالله محمدهادي معرفت از فضلاي برجسته و مفسرين قرآن كريم امشب در سن 76 سالگي در قم درگذشت.
ادامه مطلب
ساعت 4 صبح خبردار شدم که حاج دايي پر کشيد. حاج دايي مرد زحمت کش، مهربان و مظلومي بود. وضع بدي هم نداشت. اما مورد بي مهري خانواده قرار داشت.

اين عکس را شب يلدا گرفتم. پسر بزرگش مي گفت: چيزي اش نيست خودش را مي زند به بي حالي. در حالي که يک هفته پيش اش عمل باز قلب انجام داده بود. حاج دايي علاقه زيادي به امير عباس داشت و هر وقت حالش خوب نبود اول سراغ امير عباس را مي گرفت. حال امير عباس را هم خودتان بفهميد. يک حسي داشتم ديشب که حتي به خاطر عيد نتوانستم صوت محزون قرآن را از وبلاگ بردارم. دايي پرکشيده بود و من بي خبر بودم، اما يک غم مرموز يقه ام را گرفته بود. لطفاً فاتحه بخوانيد.
مي آمد آن رسول پر از خورشيد از آخرين طواف و در گوشش
مي خواند جبرئيل به لحني خوش از آخرين وظيفه ي بر دوشش
بايد پس از رسول کسي باشد يک مرد از سلاله ي نخلستان
مردي که سجده گاه و شب و محراب هر گز نمي کنند فراموشش
يک مردِ مرد، مرد شبيه او يک مردِ نامکرر و بي پايان
مردي که دست خورده ي دنيا نيست تنهايي اش، خوراکش و تن پوشش
آري علي درست همان مرد است تنها امير قافله ي ايمان
مردي که سجده گاه و شب و محراب هرگز نمي کنند فراموشش
مردم بايستيد زمان تنگ است تقدير در غدير رقم خورده
تا موج دست فتنه نگرداند يک لحظه بي درخشش و خاموشش
تکميل شد ولايت و دين حق شير خدا وليّ دل ما شد
عمامه ي سحاب سزاوارش دست رسول بر سر و بر دوشش

